نظرات
- اولین نظر را شما بدهید

حبیب خبر- دکتر شهرام گراوندی:
برای زنده یاد "رضا میرانی"
اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد. "رضا میرانی" رفت. برای همیشه....
یادم هست استاد قائمی، استاد ادبیات فارسی، استاد همیشگی همهی عمر ما، بچههای ورودی ۷۱ و ۷۲ دانشگاه آبادان خرمشهر- که عاشق ادبیات کلاسیک بود و میانهای با شعر نو و سپید نداشت- صدا و لحن شورانگیزی داشت؛ به ویژه هنگامی که شعرهای خیام را میخواند، دست کم به جان من آتش میزد:
"لب بر لب کوزه بردم از غایتِ آز
تا زو طلبم واسطهی عمرِ دراز
لب بر لب من نهاد و میگفت به راز:
می خور که بدین جهان نمیآیی باز."
در میان ما دوستان و رفقای دور و نزدیک و پراکنده در ایران و سراسر جهان، هر کدام تیپ شخصیتی خاص خودش را داشت و دارد.
به تعداد افراد سلیقه ی متفاوت وجود داشت و در بسیاری وقت ها از گلوی هم پایین نمی رفتیم.
شیطنت های جوانی ۲۰ و ۲۲ و ۲۴ سالگی، سال ها بعد که همه آدم های میان سالی شدیم، کماکان ادامه داشت. به ویژه وقتی به هم می رسیدیم. ولی در این میانه، "رضا میرانی" همواره پیگیر رفع اختلاف ها و دلخوری ها بود. مانند خورشید در میان ما می درخشید و بدون "رضا"، می دانم آن جمع، بخش بزرگی از نور و شور و حرارتش را از دست داده است.
بدون "رضا میرانی"، جمع ما، باغ زمستان زده است.
"رضا" بیش از هر کس دیگری، خیامی زندگی کرد. دهری مسلک و مهربان بدون یک ذره ناخالصی و خرده شیشه.
که میداند؟! شاید آن روزها که استاد قائمی از خیام میگفت، من که فکر میکردم بیش از دیگران درگیر "خیام" شدم، در گوشهی دیگری از کلاس، "رضا میرانی" داشت "خیام" را زندگی میکرد!
"یاران موافق همه از دست شدند
در پایِ اَجَل یکان یکان پَست شدند
خوردیم زِ یک شراب در مجلسِ عُمر
دُوری دو سه پیشتر زِ ما مست شدند"
ارسال نظر به عنوان مهمان