
شعری از "حبیب اله بهرامی بیرگانی" پیشکش به استاد "محمد بقالان"
"خروشِ گُل"
دستت که می خارد
آن را عاشقانه ببوس
که خار
خوار نیست.
کارونی است
که خورشیدی به سینه دارد...
تو
با خار زیبایی
خروشِ گُل
و من
با زخم...
بهمن ۱۳۹۵
*****
شعری از: استاد محمد بقالان پیشکش به حبیب اله بهرامی بیرگانی
"زخم"
با زخم آشناست
مرهم شعرم...
درعصر عفونت و اختلاس
که خون را
با کلینکس اسکناس می شویند و
جان را
باجنونِ جنایت...
تو چقدر"صاف صادقی"
من یارانه ام را
به مناقصه گذاشتهام
سوگند به عریانی جیب ها و
سفره های گرسنه !
در وصیت نامه ام بنویس:
میراث خروش کارون
خونِ حَمیّت ست
درشریانِ سروده ها...
آذرماه ۱۳۹۶
*****
گفتوگوی دو شاعر با کارون؛ از «خارِ زیبایی» تا «زخمِ زمانه»؛
زمانی که رنج، شاعرانه شکوفه میدهد
میان دو شعرِ پیشکشگونهی حبیبالله بهرامی بیرگانی و محمد بقالان، چیزی فراتر از پاسخ ادبی جاری است؛ نوعی گفتوگوی درونیِ دو شاعر خوزستانی با روح زمانه، با رنج جنوب و با کارونی که در هر دو شعر، نقشِ شاهد و سرچشمه را دارد.
"بهرامی" در «خروشِ گُل» از کوچکترین حس انسانی، یعنی «خارشِ دست»، پلی به جهان بزرگتر میسازد. خار، در تخیل او «خوار» نیست؛ حاملِ خورشیدی است که در سینهی کارون میتپد. شاعر از رنج، زیبایی استخراج میکند و از زخم، معنا: «تو با خار زیبایی… و من با زخم».
این شعر، جهانی لطیف و مکثدار میسازد؛ جهانی که در آن، سختیها نه نفیکنندهی زندگی، که پشتوانهی شکفتن هستند.
"بهرامی" در این چند سطر کوتاه، کارون را از یک رودخانه به روحِ مشترک مردم جنوب بالا میبرد؛ روحی که حتا تیغ و خار را نیز به نشانهی زیستمندی و استقامت بدل میکند.
ولی پاسخِ "محمد بقالان"، ورود به همان جهان است از دریچهای تیزتر و تلختر.
او در «زخم»، ادامهی «زخم» شعر نخست را میگیرد و آن را روی تنِ اجتماع مینویسد. اگر در شعر نخست، زخم خصوصی و فردی بود، در این شعر زخم، نامِ عصر است؛ عصری که شاعر آن را «عصر عفونت و اختلاس» میخواند.
تصویرهای بقالان، خون را با «کلینکس اسکناس» شستوشو میدهند و جان را با «جنونِ جنایت»؛ استعارههایی که نه برای زیباتر کردن جهان، بلکه برای افشای چرکِ آن ساخته شدهاند. بااینحال، شاعر در میان این تیرهگیها، رو به "بهرامی" میگوید: «تو چقدر صاف صادقی». این جمله، نقطهی اتصال دو جهان است؛ یکی جهانِ لطافت و دیگری جهانِ فساد. همین اتصال، این مکاتبهی شاعرانه را از سطح پیشکش تا سطح بیانیهای در دفاع از صداقت و انسانیت بالا میبرد.
در پایان، "بقالان"، کارون را دوباره به روایت بازمیگرداند: «میراث خروش کارون، خون حمیت است».
این جمله، پاسخی است به «خورشید در سینهی کارون» در شعر نخست. همان خورشید، اینبار به حمیت، غیرت و ایستادگی تبدیل میشود.
به این ترتیب، دو شعر، همچون دو نیمهی یک روایت عمل میکنند:
یکی رنج را به زیبایی میبرد؛ دیگری زیبایی را به واقعیت بازمیگرداند تا به رنجِ مردم شهادت دهد.
این رفتوبرگشت، گفتوگوی واقعی دو شاعر نیست؛ گفتوگوی جنوب است با خودش. گفتوگوی کارونی که در هر دو شعر، هم سرچشمهی لطافت است و هم رگِ مقاومت.
در پایان، این دو قطعه نه تنها پیشکش، بلکه آیینههایی روبهروی هم هستند؛ آیینههایی که حقیقت جنوب در آنها دو چهره دارد:
چهرهی زخمی و چهرهی شکوفهزن.
*هوشمند هوشیارزاده/۲۳ آبان ۱۴۰۴
ارسال نظر به عنوان مهمان