نظرات
- اولین نظر را شما بدهید
تقدیم به زنده یاد "کامران عالیان" مسوول انجمن شعر "شیدا"
"جوانه در خاکستر"
شبنم آمد بر سر گل لانه ساخت
باد رفت و لانه را ویرانه ساخت
مثل توفان روبرو با سرو شد
شاخهای بشکست و صد افسانه ساخت
آتش از پروانه بیپروا گذشت
شمع را آیینه ی پروانه ساخت
مثل صیادی که دامی گسترد
از برای صید مرغان دانه ساخت
جغد هم مانند سلطان مدتی
برفراز کاخ و ایوان لانه ساخت
دیو قدرت فاتح میدان نبود
بهر کودک قصه گو افسانه ساخت
از جوانمردی شهید راه عشق
بر زمان تصویر جاویدانه ساخت
نازم آن مستی که پیمان بست و رفت
کوزهگر از خاک او پیمانه ساخت
عاشقی از قیس، مجنونتر نبود
لیلی آن دیوانه را، فرزانه ساخت
در جهان هرگز نشد کس "کام ران"
"عالی ان" زلف سخن را شانه ساخت
هر کسی را جایگاهی دادهاند
جز تو که مرگت به دلها خانه ساخت
محمد بقالان/تابستان۱۳۷۹-اهواز
*****
پاسخ شادروان "کامران عالیان" به "محمد بقالان":
میتوانی شعر را مهمان شوی
همنوای ناله انسان شوی
عشق باشی در دل پاییزها
تا بهار ذهن یک گلدان شوی
می توانی آسمان باشی و باز
بشکند وقتی دلت باران شوی
بشکند وقتی دلت؛ همخانه ی
نغمههای نرم گنجشکان شوی
صبح مثل عاشقیهای نسیم
بر درخت سیبی آویزان شوی
شوق باشی آستان یار را
( جان شوی تا لایق جانان شوی)
تا به هر جمعیتی مانند نی
(جفت خوشحالان و بدحالان شوی)
سر کنی با نیک و بد یک عمر تا
بیتی از یک شعر بقالان شوی!
*****
تا زمانی که انجمنهای شعر نفس می کشند؛
مرگ در "شعر" زندگی می کند

اهواز/حبیب خبر- هوشمند هوشیارزاده:
شعرهای "محمد بقالان" و زندهیاد "کامران عالیان" نشان میدهد که مرگ، پایان نیست؛ وقتی شعر زنده است و انجمنهای ادبی نفس میکشند، رفاقت، حافظه و زندگی شاعرانه همواره ادامه دارد.
دو شعری که "محمد بقالان"و زندهیاد "کامران عالیان" به یکدیگر تقدیم کردهاند، دو متن ادبیِ مجزا نیستند؛ گفتوگویی عاطفی، انسانی و شاعرانهاند که از دلِ انجمنهای ادبی اهواز برآمده و امروز سندی از رفاقت فرهنگی و زیستِ مشترک شاعران جنوب اند.
شعر «جوانه در خاکستر» از محمد بقالان، سوگیادی نمادین است که با زبانی کلاسیک و تصویری، مرگ را نه پایان، که آستانهی ماندگاری میبیند.
شاعر با بهرهگیری از تقابلهای شناختهشدهی شعر فارسی ــ شبنم و باد، شمع و پروانه، سرو و توفان ــ جهانی میسازد که در آن ویرانی همزمان زاینده است. «جوانه در خاکستر» درست همین معنا را حمل میکند: از دل نیستی، معنا میروید.
بقالان، کامران عالیان را نه در قامت یک فرد، که در هیأت یک «تصویر جاویدانه» مینشاند؛ کسی که مرگش «به دلها خانه ساخت» و این تعبیر، مرگ را حضوری مداوم و تأثیرگذار می بیند.
ظرافت پایانی شعر، جایی که بازی زبانی با نام «کامران عالیان» شکل میگیرد، نشان میدهد که شاعر چگونه از زبان بهعنوان ابزار حافظه استفاده میکند؛ زبانی که شانه میزند، حفظ میکند و از فراموشی میرهاند. این شعر، بیش از آنکه سوگنامه باشد، اعلام وفاداری به دوستی، شعر و اخلاق جوانمردانه است.
در برابر، پاسخ کامران عالیان، لحنی روشنتر و دعوتگر دارد. او شعر را «مهمان شدن»، «همنوایی با انسان» و «زیستن در دل فصلها» تعریف میکند.

در نگاه عالیان، شعر نه جایگاه بلندی دور از مردم، که همراهی است؛ با گنجشک، باران، نی، و جمعِ خوشحالان و بدحالان. این نگاه، ریشه در زیستِ انجمنی و مردمی او دارد؛ همان نگاهی که شعر را از برج عاج پایین میآورد و در زندگی جاری میکند.
اوج این پاسخ، فروتنی شاعرانهای است که در بیت پایانی متجلی میشود؛ جایی که عالیان، نهایت آرزو را «بیتی از یک شعر بقالان شدن» میداند. این نه تعارف، که نشانهی رابطهای برابر، خودمانی و اخلاقمحور میان دو شاعر است؛ رابطهای که در آن، رقابت جایی ندارد و رفاقت به زبان شعر سخن میگوید.
در مجموع، این دو شعر را باید نمونهای کم مانند از «فت و گوی ادبی» دانست؛ گفت و گویی که همزمان سوگ، ستایش، آموزش و انسانگرایی را در خود دارد.
در زمانهای که شعر بیشتر به انزوا یا خودنمایی میلغزد، این دو متن یادآورند که شعر، پیش از هر چیز، شکل والای رابطه است؛ رابطهای که حتا مرگ نیز توان گسستن آن را ندارد.
ارسال نظر به عنوان مهمان