نظرات
- اولین نظر را شما بدهید
قاب عکس
بر دیوار می بیند رخسار مرا
و از دست اندازهای ان می رود به فکر.
و تعجب اش دیوار را قلقلک می دهد
خود را برانداز می کند
و دستی می کشد به موهایش
و کمی سبیل را می چرخاند
انگار خواب دیده است
مرا باور نمی کند
که روزگار پیری
می رود به عمق نگاه من
و شرم را کنار می زند.
برای افشاگری اسرار مگو!
و جام خنده را آواز می دهد
که این من نیستم
قاب عکس خود را می بیند در آینه
و هنوز جوانی را طی می کند
اما نگاه اش که می افتد به من
افسردگی راه تنفس اش را می بندد
و غصه دار موهای ریخته است
و چروک صورت.
عمر پایدار من عشق است
چه کار به افتادگی دیگران دارم
رخت نو به پوشان
و برطبل شیدایی بکوب!
تا آویزان چوب لباسی نشوی
و نوه ها خنده کنان
گوش هایت را نکشند
رقص دوپا هم
داروی کمردرد خواهد بود
پیش به سوی...!
محمد نوروزی بابادی/ خرداد ۱۳۹۰ اهواز
ارسال نظر به عنوان مهمان