نظرات
- اولین نظر را شما بدهید

برای "علی باباچاهی" شاعر بوشهری
از جنوب آمده بود
آن کاروان سالار ژنده پوش
درتنگنای جاده
و فراخی دریا.
دیداری تازه
با خوش فکران زمان
و سرود:
(من از آبشخور غوکان بد آواز می آیم.)
و دلتنگ است
از آن همه ماهی های تنها
و نگاهی برای آموختن
با جامه پاره روزگار.
دلبرانه می سرود
برای نسلی که
به ریسمان بودلر
و شکسپیر آویزان بودند
و برای مایاکوفسکی
سینه می زدند
و سبیل ها آویزان لب شان بود
صورت استخوانی
و موهای پرپشت فر
جامی تازه را برلبانش نشانده بود
و کانون نویسندگان
رویش حساب بازکرده بود
او مستانه نمی سرود
اما خود گرفتار گلخنده ها بود
به وسعت کتاب هایش
و شعرها یی که دست آورد
تدبیر بودند
راز ناگفته جنوب را
با فریاد می سرود
و امواج نیلگون خلیج پارس را
همواره ستود
علی باباچاهی نامش بود
و کوله بار عشق را
همواره به جان می برد
از نیمایی به سپید رسید
و حرف دلش را زد
برای کسانی که
دلنگران شبنامه ها هستند
و سپیدی را در سحر
تقدیم عاشقان کرد.
*محمدنوروزی بابادی/ رامهرمز ۱۳۶۹
ارسال نظر به عنوان مهمان