گذر "فرهادی بابادی" بر سروده "سلیمان هرمزی" / چه سایه غلیظی دارد این بلوط پیر به ظهر تابستان

   

" با دلی

    در پیله ی عشق

‌‌‌‌ پیچیده

    و عشقی در

     پیاله ی دل

    با سری در پیاله ی پنجه ای

    و دلی در جام‌

  ‌پنجه ای دیگر

   به کرنش فرود

   کبوتری آمدم

   که نامه های تو را

   در پیشگاه خورشید

    قرایت می کرد."

 

گاهی جنون پنهانی در خیال شاعر جوش می خورد. می خواهد مریی شود؛ اما پرده های آویخته ای بر آشکارشدن هایش سایه می اندازد.

همیشه می خواهد نوشته شود و در بیشتر مواقع نانوشته باقی می ماند. هم چنان که برگ ها و شاخه ها در باد می رقصند؛ واژه ها به ناگهانی به رقص درمی آیند و خیال شاعر را به زایمان شعر مبتلا می سازند و شعر متولد می شود.

 شاملو چه زیبا سروده است:

"با نابینایی که هرگز مردمکانش از تابش نور تاثیر نپذیرفته است چگونه از رنگ ها حکایت توان کرد؟"

برای شناخت شعر هرمزی ابتدا باید سلیمان هرمزی را شناخت و این امر میسر نیست اگر شعر او را نشناخته باشی.

سلیمانی که گاه مثل بلوط پیر زاگرس ریشه در سنگ دارد و گاه به تردی کرفس پنجه ای است که پلک بر برف می گشاید.

چه سایه ی غلیظی دارد این بلوط پیر در ظهر تابستان.

چه عطر دلپذیری دارد این کرفس پنجه در کمرکش آفتابی که از زیر برف سربرون آورده است.

      "و این من بودم

    که نور می شدم

    و خورشید می شدم

   و عشق می شدم

   تا تو را لاجرعه

   بنوشم

   که بال های

   خطوط نور من

  باشی

   با ستاره و آسمان

    و آب

 

    در تشت نقره ای مهتاب

    بر هلال سینه ی

    رود و چشمه و

    چاه

 

    آه 

    از نام تو

     لیلای پارینه ی

      من

       آه"

بکار گیری عنصر خیال چگونه باید در شعر اتفاق بیفتد؟

عنصر خیال در شعر ملموس است. حرکت دارد و این حرکت را سایه ای است که چگونگی شکل گیری عکس خیال را در بافت زبانی شعر( چه عمودی و چه افقی ) میسر می سازد و این بستگی به دریافت ذهن شاعر دارد.

چشم شاعر آن چیزی را می بیند که چشم غیر شاعر از دیدنش عاجز است. چشم غیر شاعر با دیدن متکا به خواب می رسد و چشم شاعر از پرهای متکا به عقاب می رسد.

همین درهای بسته و پنجره های نیمه باز رابطه هایی هستند به جانب آنچه انتظارمان را می کشند. دیده نمی شوند اما حضور دارند و در سکوت خود به ملکوت می رسند و درطول سفر ملکوتی خود به جریانی دست می یابد که مکانیسم خیال را تشدید می کند.

شاعر درمی یابد که خاتون اندیشه اش پرده دار هزاره ای است که سهم او از آن شکفتن شعری است بر صفحه کاغذ و سایه اش را مشاهده می کند که مسافر زمان است و نماز قامتش را شکسته می خواند.

در چنین حالی است که شاعر با خود می گوید: تا دیر نشده خوب است شعرهایم را بفروشم و برای همسرم یک سبد سیب سرخ به ارمغان بیاورم.

از تصور خود به اوج می رسد و بال های فرشته ی خوشبختی بر شانه اش از تنفس آفتاب آتش می گیرد.

بر ثقل خویش که می چرخد پوست می اندازد.

سلیمان

همتبارم

در جسارت کدام سروده به شعر رسیده ای؟

انگشت بر کدام ستاره نهادی بودی که آفتابی از سایه سار شانه هایت تولد یافت؟

انگار همین دیروز بود

که من پیر از نفس هایم

در ملتقای آفتاب و ماه

سفر را با تو به پایان نرسانیدم

 

انگار همین دیروز بود

که شعر

به تسلیت من آمد

و تو واژگان را نفرین گفتی

و من فریاد بر آوردم؛

- این هلال

در بلوغ هیچ ستاره ای

به بدر کامل نمی رسد

 

دست از کدام ستاره شسته بودم؟

که چشم

بر یاقوت اناری بسته ام

که در حسادت دستانت ترک خورده است

برای سلامتی ات دعا می کنم.

ارسال نظر به عنوان مهمان

پیوست ها

0

نظرات

  • اولین نظر را شما بدهید