آمار

امروز:
چهارشنبه - 26 مرداد - 1401
ساعت :

گوناگون

"تنفس صبح"

 

به سان صدا در سکوت تو اَم

نور در تاریکی

آب در کویر

علف در دهان گاو

پنجره در سلول­ های انفرادی

مرخصی­ های کوتاه

در حبس ­های طویل

شرم بر پیشانی خصم

نان برای گرسنه

عشق برای تو.

 

بیدار بی­ دار

از کابوس ­های شبانه

روزهای پُرکینه

حنجره­ های پُردروغ.

 

رستاخیز واژه­ ها بود

جوشیدن چشمه ­ی جنون در شهر

می ­بُرید

رگ­ های حنجره را

دشنه ­های رنج

می­ درید

تردید طلوع را

پلک صبح را

واهمه­ ی ماه

و ادراک درد بی­ انتها را.

***

 

"آن گونه که باران را"

 

بپذیر

تک ه­ای از من را

گورکن را بگو

تنها برای انگشتی کوچک

گودالی حفر کن

شاید در آواربرداری باستان­ شناسان

بتوان تکه­ هایی

 یا حتی تار مویی جُست

خاک پذیرا

اگر بویی از گلی

تکه ­ابری ایستاده بر گوری

صدای گنجشکی بر شاخه­ ای

عوعوی سگی بر گودالی

ضجه ­ای پنهان در تاریکی

فانوسی نیمه­ جان بر داری

انگشتری مچاله در دستی

لنگه­ کفشی

دندانی شکسته

آوردند

پذیرا باش

آن گونه که باران را

دانه را

باد

گندمزار

ابر

زندگان

سرودها

و آن درفش مدفون

در سینه­ ی خویش را.

خاک پذیرا

در صدای سنج و دمام

در ضیافت امشب

سخی باش

مردگان را چاشت مهیا کن.

تنها و تن­ها

مضیف شبانه­ روزی

خاک تن­ها

خاک پذیرا.

ارسال نظر به عنوان مهمان

پیوست ها

0

نظرات

  • اولین نظر را شما بدهید